دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
من او را دوست داشتم ، آنا گاوالدا ، الهام دارچینیان ، نشر قطره.
***سلام یه مدت نبودم ؛ چند تا کتاب جدید رسیده دستم اولیش کتاب «من او را دوست داشتم »
کتاب خوبیه متونین تهیه بکنین و از خوندنش لذت ببرین
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟
ص ۳۵
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
مسخره است ، عبارات از عهده بیان واقعیات بر نمی آیند .
باید خیلی ترسیده باشی تا معنای عبارت «عرق های سرد » را بفهمی یا خیلی مضطرب بوده باشی تا بفهمی «شکمم گره خورده » واقعاً یعنی چه ؟ نه ؟
صفحه 53
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
مادر بزرگم می گفت : در آن دوران غذاهای خوشمزه ، شوهر های مهربان را به خانه می کشاند.
- مامان بزرگ من سر در نمی آورم ، سر در نمی آورم... آشپزی بلد نیستم و هیچ گاه دوست ندارم کسی را به زور به خانه بکشانم .
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
روی زمین نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. فکر کردم کاش می توانستم پیچ سرم را از گردنم جدا کنم. آن را روی زمین بگذارم، شوت محکمی به آن بزنم تا آن جا که ممکن است دور و دورتر برود.
آن قدر دور که دیگر نتوان پیدایش کرد.
اما من حتی شوت زدن بلد نیستم.
حتما سرم همان کنار می افتاد.
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
چهل و دو سال داشتم و احساس پیری می کردم. نمی دانم چرا همیشه احساس پیری می کردم.
پل جوان بود. پل همیشه جوان و زیبا خواهد ماند.
من پییر هستم. زمخت، پرکار.
در ده سالگی هم ، چهره ام مانند امروز بود فرسوده بود. مدل موهایم همین طور ، همین عینک ها، همین ژست ها، همین دیوانگی های نه چندان جدی در ده سالگی هم بشقابم را برای پنیر عوض می کردم، فکر میکنم...
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری